![]() |
![]() |
|
|
مي دوني دل عاشقم واسه ي تو كرده تب؟ دل عاشق و خسته خسته ز تكرار شب مي دوني تو رو هرگز نمي برم من از ياد؟ اما پس عشق من چي؟ عشقي كه رفته بر باد مي دوني كه كار من شده گريه و ماتم؟ يه كم به ياد من باش مني كه خاك پاتم مي دوني حتي يك شب بي تو نرفتم به خواب؟ چون كه همه رؤياهام شد ديگه نقشه برآب مي دوني جهنمو ساخته برام سرنوشت؟ اما با بودن تو جهنم ميشه بهشت مي دوني بي اختيار شدي ورد زبونم؟ صاحب اين دل من اين دل غرق خونم مي دوني كه نامه هام ديگه نداره جواب؟ فقط كار من اينه ديدن عكست تو قاب مي دوني كه جونمو واسه ي تو گذاشتم؟ توي گلدون قلبم گل عشقتو كاشتم مي دوني كه رو قلبم نوشتم هيچكس نياد؟ اما عشق تو اومد گفت كه نداره سواد مي دوني كه دل من به پاي تو نشسته؟ دلي كه با بوي تو هميشه مسته مسته مي دوني كه يه عمره واست كردم عبادت؟ نمي شه كرد به دوريت حتي يه لحظه عادت مي دوني كه زندگيم بي تو معنا نداره؟ شادي ها رو مي بره غصه رو جا مي ذاره مي دوني كه يه چيزو همش مي خوام از خدا؟ وقتي بهت رسيدم ازت نمونم جدا |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
اگر مي دانستي كه امتداد نگاهت چطور احساسم را بازي مي دهد... اگر مي دانستي كه نگاهت چگونه به آتش خفته ي درونم دستور برپا مي دهد... اگر مي دانستي كه نگاهت چه سايه ي امن و سنگيني بر سرم ايجاد مي كند... اگر مي دانستي كه امتداد نگاهت چگونه جنون را به مهماني قلبم دعوت مي كند... اگر مي دانستي نگاهت برايم چه نعمتيست... اگر مي دانستي كه نگاهت با دلم چه مي كند... هيچ گاه نگاهت را از من بر نمي داشتي...افسوس كه هيچ يك را نمي داني. افسوس... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
در عبارت زندگي با جمع كردن عشق با دوست داشتن و تفريق خيانت از آنها در حالي كه باقي مانده را در محبت ضرب مي كردم تا هر چه بدست آوردم بين خودم و خودت تقسيم كنم نمي دانم كجاي كارم اشتباه بود كه برايم حاصلي جز ديوانگي نماند... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
لبريز از عشق خاموش بود كه در كوهستان سرد زندگيش يكه و تنها بار سنگين غم ها را بدوش مي كشيد. او كنار يك فرشته نشسته بود كه مي خواست براي هميشه مال او باشد. عشقش را آزاد و رها ساخته بود. براي آنان كه نيازمند عشق بودند.ولي حالا او يك زندانيست... در بند... در عذاب... اين زندگي جاده اي بي انتها داشت. تا او خود را از ميان ظلمات باز شناسد. براي فردايي دوباره. اين شانس زندگي اوست كه عاشقانه عاشق باشد و از ميان تمام عشاق سرمست از غروري عاشقانه فرشته ي زيباي عشق را در آغوش گيرد... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
او قصه ي غصه هايم بود. تمام شور عشقم بود. تمام انگيزه ي خواستنم براي يكي شدن. چه غم انگيز. احساس مي كنم قلبم به التماس افتاده. پژواك فريادي را مي شنوم كه از درد و آزردگي آرزوهاي بر باد رفته اش سر به آسمان مي سايد. براي دزديدن گوشه اي از قلب تو چقدر بايد بدوم؟ سرزمين آرزوهاي من در كجاي سرنوشت توست؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
از شنيدن صدايش بند دلم پاره شد.تمام سلول هاي تنم به جنب و جوش در آمد. گويي مرغي در اسارت در قفس بودم كه ناگهان آزاد شدم. رها و بي قيد و بند عاشقانه! سست شدم.اشكم فرو ريخت... بله... خودش بود... در خيالم نيز نمي گنجيد صدايش را از نزديك شنيده و چشمان همچون ماهش را نظاره كنم... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
غم و غصه ی عالم ریخته توی دل من نداشتن تو زیبا هست تنها مشکل من عاشقتم دیوونه دلم پیشت اسیره از دست درد دوری همین روزا میمیره چکار کنم که عشقو توی چشام ببینی به پای درد و دلم تا آخرش بشینی اون روز که آب دریا غم ساحلو می شست من رو شنهاش نوشتم که زندگیم مال توست زیادی دوست دارم بدجوری خاطرخواتم با چه زبونی بگم عاشقتم فداتم ظاهرا ما نمی شیم حریف این جدایی پس امیدوارم نکن به وعده های واهی نمی دونم من یا تو کی این جدایی رو خواست؟ فقط بدون که بی تو تمام عمرم فناست عاشق بودم نگاهت منو عاشقترم کرد نگاهی که آتیشش سوزوند خاکسترم کرد تو آسمون چشمات که هیچ روزی ندیده یه نقطه ی روشن هست یه تیکه ی سپیده اون نقطه رو می شناسم ستاره ی امیده اگر نورش کم شده چون جدایی پلیده فقط تو هستی برام امید زنده موندن فقط تویی باعث قصه ی عشقو خوندن فکر می کنم مرگ واسم تنها راه رهاییست رهایی از عشقی که تاوان اون جداییست |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
دوست دارم چون می دونم به یادم هستی همیشه
همیشه می گفتی به من زندگی بی تو نمی شه دوست دارم چون واسه من بین همه بهترینی تو تک فرشته ی خدا تو آدما رو زمینی دوست دارم چون عشق تو قشنگ ترین اسارته دعا واسه با هم بودن دیگه برام یه عادته دوست دارم چون که تو هم به پای عشقت می مونی مثل تموم عاشقا درد دوری رو می دونی دوست دارم چون می بینم با بدیهام تا می کنی خیلی راحت تو قلب من زود خودتو جا می کنی دوست دارم چون همیشه دلم واست تنگه تنگه به عشق تو زنده بودن واقعا خیلی قشنگه دوست دارم چون زمونه این روزا خیلی بی وفاست تموم درد و غصه ها فقط برای عاشقاست دوست دارم چون غیر تو کسی تو قلبم پا نذاشت حتی یه ذره هم کسی اصلا تو قلبم جا نداشت دوست دارم چون می دونم با تو بودن چه عالیه اما حالا نیستی تو که ببینی جات چه خالیه دوست دارم چون که برام فقط تویی یه هم نفس اون تک نگینی که روی انگشتر عشقه و بس دوست دارم چون که تویی تک ستاره تو آسمون تو را خدا همین روزا بیا و پیش من بمون |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
از آنجایی که نمی دانستم در دل او چه می گذرد خواندم... وقتی به چشمهایت خیره می شوم،به آن چشمان خمارت،دل و دین را یکدم می بازم.وقتی محو لبخندهای زیبایت می شوم،دنیا را زیبا و زیباتر می بینم.وقتی به چهره ی جذابت می نگرم،یک دم تو می شوم.وقتی احساس می کنم رنگی به زیبایی رنگ تن تو نیست،چقدر دیوانه ات می شوم.وقتی حس آشنایی تو ذهنم را بازی می دهد،چه زیبا به آرامش می رسم.وقتی گرمی دستانت را،شوق نگاهت را بخاطر می آورم،چقدر خود را به تو نزدیک می بینم.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
نمی دانم چه بنویسم.اما می دانم به که بنویسم.نمی دانم چقدر بنویسم.اما می نویسم.به وسعت تنهاییم.به قدر سیاهی غمهایم.به اندازه ی انتظار بی پایانم می نویسم.می نویسم که دوستت دارم و امیدوارم که آن را ببینی.اما اگر ندیدی من ناامید نخواهم شد.باز هم می نویسم و می نویسم و می نویسم...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
مگر یک جمله چه ارزشی داشت؟... چرا حرف دلم را از چشمانم که با تمنا ضریح چشمانت را طواف می کردند،نخواندی؟نگاهم که بی هیچ مزد و منتی راه می پیمود تا نگاهت را در آغوش گیرد و به او بفهماند که... اما افسوس... مگر یک جمله چه ارزشی داشت؟... چرا تپش قلبم را که به التماس افتاده بود،نشنیدی؟قلبم که غوطه ور در غصه های روزگار خود را به زندان سینه ام می کوبید تا حرف دلم را برایت بازگو کند.تا بگوید که... اما افسوس... مگر یک جمله چه ارزشی داشت؟... چرا نفسهایم را که به شماره افتاده بود،حس نکردی؟هر نفسم که هر بار مرا از درون تهی می کرد تا فریاد بزنم و تو را مطمئن کنم که... اما افسوس... مگر یک جمله چه ارزشی داشت؟... وقتی تمام وجودم،با هر نگاه درمانده ای که تو را جستجو می کند،با هر تپشی که به سینه می خورد،با هر نفسی که بیرون می آید و ناامیدانه فرو میرود،با هر حرکت... قصه ی دلم را برایت به تصویر می کشد،چرا باز هم اصرار؟؟؟ هنوز هم نمی دانم... مگر یک جمله چه ارزشی داشت؟... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
روزی که همدیگه رو دیده بودیم طعم خوبه عشقو چشیده بودیم
بعد از سالها زندگی به اول راه دراز عشق رسیده بودیم حرفات به گوش من چقدر قشنگ بود دل صافم با دل تو یه رنگ بود دل من از شیشه و با صداقت همیشه واسه دیدن تو تنگ بود اما حالا دیگری رو دوست داری سر روی شونه های اون می ذاری جمعه شبا سر قرار ملاقات هدیه و گل واسه ی اون میاری فکر می کردم عشقت از آسمون بود چون که نگات خالص و مهربون بود اما فهمیدم حرفای قشنگت از ته دل نبود نه! از زبون بود وای عزیزم!! عجب گناهی کردی! عشقتو وارد چه راهی کردی من می دونم اونم میذاره میره بعد می فهمی چه اشتباهی کردی... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
اگر در این دنیا یه مونس دارم.اگر یه یار و هم صحبت دارم.اگر کسی را دارم که می توانم به او تکیه کنم... فقط تویی.. اگر می توانم خریدار همه ی غصه ها و تنهایی های عالم باشم...با هر درد و رنجی... فقط بخاطر توست...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
وقتی کنارم هستی موجی از عشق مرا دیوانه می کند که هر چه می بینم و هر چه می خواهم از آن لحظه است.لحظه ای که چشمان زیبایت به روی چهره ی گریانم می خندد و بوسه های ناب تو مرا قربانی خودخواهی هایت می کند.من هرگز عشق را درک نکرده ام.ولی تو با آن نگاهت به باورم رساندی که عشق یعنی تپش قلب... تپش عاشقانه ی آرزویی بی پایان... بیا و با من باش.از امشب بیشتر از هر شب...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
هنگامی که دستم را فشرد قطره ای اشک به سنگینی شرم و به نرمی یک بوسه از گوشه ی چشمم غلتید...
لحظه ای در کنارم... لحظه ای روبرویم... چون آینه ای.زیرا که برایم بزرگترین شگفتی خلقتی.می خواهم یار زندگی من باشی... به تو نیاز دارم هر شب و امشب هر لحظه بدتر از قبل... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
سوزاننده ترین کلمات ذهنم را هم اکنون می خواهم برای وجود نازنینت بسرایم.پر شورترین احساس و عواطفم را امشب فقط می خواهم به پای تو بریزم.امشب که آسمان آبی و دل من رویاییست...
آه عزیزم... تو چه می دانی که قلب آشفته ام... که روح آزرده ام... که وجود خسته ام با تو چه زیبا به آرامش می رسد.آن گاه که حس کنم وجود تو یک لحظه از آن من است... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
یکی را دوست می دارم...
ولی افسوس....... او هرگز نمی داند نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم.... ولی افسوس... او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت... تا او را بخنداند به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان و گوی: تو را من دوست می دارم ولی افسوس چون مهتاب به روی مه ترش لغزید یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشاند صبا را دیدم و گفتم: صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم.... ولی افسوس و صد افسوس.... ز ابر تیره برقی جست که قاصد را میان ره بسوزاند کنون وامانده از هرجا دگر با خود کنم نجوا... یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساجده جون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام به همه ی دوستای گلم.امیدوارم تو وبلاگ من بهتون خوش بگذره.قبلا فقط واسه دل خودم می نوشتم ولی تصمیم گرفتم نوشته هامو در قالب وبلاگ در اختیار بقیه هم قرار بدم.امیدوارم خوشتون بیاد.خوشحال ميشم اگه انتقادات و پيشنهاداتونو بخونم
کوچیک شما ساجده |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
استخوان تو اگرآب کند آتش غم،آب شو آه مگو وبلاگ تخصصی کشتی کج همه چی یا هیچی صهبا جوني |